۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

نگاه

چرا دوباره مثل پرده‌ای کبود
مقابل نگاه من نشسته‌اید
و راه کوه‌های پرشکوه را
به‌روی چشم من دوباره بسته‌اید

امید چشم‌های بی‌فروغ من
به لحظه‌های قرمز غروب بود
مگر تمام سهم من ز کوه‌ها
بزرگ‌تر از این چهارچوب بود؟

هم‌این یکی دو دل‌خوشی که داشتم
شما دوباره ناپدید کرده‌اید
مرا که خسته بودم و پر از سکوت
دوباره سرد و ناامید کرده‌اید

مگر چه گفتم ابرهای نازنین
که گریه می‌کنید و قهر می‌کنید
و با دلی که نازک است و پر ز بغض
گذر از آس‌مان شهر می‌کنید

به چشم‌های خیس من نظر کنید
اگر هنوز از آس‌مان نرفته‌اید
من از نگاه آب شرم می‌کنم
اگر که رنجشی به دل گرفته‌اید

دی ۷۹

۱ نظر:

  1. سلام.
    نمی‌دونم از کدوم راه به اینجا رسیدم. از این شعر خیلی خوشم اومد و گفتم تشکر کنم برای این که توی جایی عمومی گذاشتیش که خونده بشه و کس دیگه‌ای هم لذت ببره. ممنون.

    پاسخ دادنحذف